X
تبلیغات
رایتل
عطر گل یاس
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 18 آبان‌ماه سال 1382
گزارشگر و عکاس یکروزه

اگر من جز هیأت تحریریه یک نشریه بودم مطمئنم که اولین ماه رمضان از کار اخراج می شدم .برای اینکه تو این ایام از ظهر به بعد به خاطر گرسنگی و کم خوابی حوصله هیچ کاری را ندارم.دیگه نوشتن جای خود داره و اگه فلسفه این ماه این باشه که حال گرسنه ها را درک کنیم ، مسلماً همه اونایی که روزه هستند متوجه حال این افراد شدند. آخه با شکم خالی من یکی که حوصله هیچ کاری ندارم نه تماشای فیلم نه کتاب خوندن و نه استراحت.این مقدمه را نوشتم تا یک خاطره تعریف کنم.

زمستون دو سال پیش اینجا یک جشنواره مطبوعات بر پا شده بوداکثر نشریات استان غرفه داشتند در حین بازدید متوجه یکی از هفته نامه ها شدم که فرمهایی جلوی غرفه گذاشته بود برای ثبت نام از کسانی که قصد همکاری با نشریه داشتند.من که اون موقع تازه دوره عکاسی را گذرونده بودم، و خیلی ذوق شوق عکاسی را داشتم .به طور نه چندان جدی پرسیدم عکاس هم می خواهید خانمی که مسؤل اونجا بود گفت :به احتمال زیاد شما فرم را پر کنید بعد بررسی می کنیم و خبر میدیم .به محض بیرون اومدن از نمایشگاه این قضیه را فراموش کردم تا این که یک ماه بعد یک روز که تلفن زنگ زد گوشی را بر داشتم .خانمی پشت خط بود که گفت فردا ساعت 5 بعد از ظهر به دفتر هفته نامه بیایید ، جلسه داریم اول مبهوت بودم :هفته نامه ؟ جلسه؟!.وقتی گوشی را گذاشت ،تازه متوجه جریان شدم و کلی خوشحال شدم .فکر نمی کردم که به همین راحتی من را قبول کرده باشند.

در جلسه،سرویسهای ادبی هنری اجتماعی و اعضایش مشخص شد . من و یک خانم دیگه هم برای عکاسی بودیم .زمانی که اعضای بخش ادبی انتخاب می شد من داغ دلم تاره شد و یاد ایامی افتادم که« می نوشتم » ولی می دونستم که الان نمی تونم. با این حال وقتی صحبت از گزارشگری شد من سریع قبول کردم آخه فکر می کردم گزارشگری راحت تر از نوشتن یک متن ادبی یا اجتماعی هست .قرار شد یک گزارش در باره این که چرا مردم، کم، مطالعه دارند، تهیه کنم.

عجب موضوع خوبی! و بعد از این فکر من شدم گزارشگر.....

 

ببخشید که طولانی شد از اینجا به بعد را خلاصه می نویسم:

اگه بدونید که من خیلی خجالتی هستم،حتما مثل رئیس کتابخونه که من را دورادور می شناخت ،تعجب می کنید. برای تهیه گزارش رفتم اونجا .سؤالهایی را که شب قبل آماده کردم می پرسیدم و جوابها را تند تند یادداشت می کردم (گفته بودند بعد از یگی دو گزارش ضبط صوت میدن)به سالن مطالعه یک کتابخونه دیگه هم سر زدم و بعد از صحبت با سه - چهار نفر اومدم خونه تا متن گزارش را آماده کنم .

کار سختی بود ...خیلی....(تو این نقطه چینها دلایل زیادی است که جهت جلوگیری از ابطال کلام از عنوانشون خودداری می کنم) بعد از یک روز کار روی متن اون را تحویل دفتر هفته نامه دادم.اما این را هم گفتم که اسمم را از لیست گزارشگران خط بزنند.

و اما عکاسی:

قرار شد همراه یکی از سر دبیران که قصد مصاحبه با فرماندار را داشت برم تا عکس تهیه کنم.به خاطر وسواسی که برای گرفتن یک عکس خوب داشتم ،مدام بین صحبت این دو نفر از این طرف به اون طرف می رفتم و این اقا هم حسابی گیج شده بود.(پشت سر فرماندار ،جالباسی و یک مشت خرت و پرت بود) تا بالاخره یک زاویه خوب پیدا کردم و چند تا عکس با شرایط نوری مختلف گرفتم ....

اما این هم مثل گزارشگری اولین و آخرین عکسی بود که برای اونا تهیه کردم .این عکس را برای شروع کار دستمزدی بابتش نخواستم و کلا از اول هم به خاطر تجربه می خواستم باشون همکاری کنم قرارشد فقط هزینه را پرداخت کنند اما مبلغ پیشنهادی اونا نصف هزینه ای بود که من متحمل شده بودم. به غیر از وقتی که برای این کار می گذاشتم.

به این ترتیب از خیر عکاس شدن هم گذشتم .و به این نتیجه رسیدم این طور همکاری با نشریات دیوونگیه،مگه این که درعین حال که به این کارا علاقه داشته باشی هیچ نوع دغدغه و گرفتاریهای دیگه نداشته باشی که من داشتم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 92809


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها